این ابتدای عریانی ست
!دیر یا زود, بالاخره شلیک می کنم
(بخش پنجم سریال) پنجره ها چشم ها گوش ها بسته شوید فراموش کنید من کیستم یک زن؟ زیبا؟ پرسش برانگیز؟ سرگردان؟ موفق؟ شکست خورده؟ حسود؟ کم فهم؟ متفکر؟ احساساتی؟ فداکار؟ فراموش کنید مرا وبه جای اینکه از من بپرسید و بگویید سر به گریبان خود برید!!! می خواهم نباشم! می خواهم هیچ باشم می خواهم دیده نشوم!!! جز در چشمان آنکس که باید مرا ببیند او که تنها اوست که حقیقتا مرا می بیند! کور شوید صدایتان را کوتاه کنید نمی خواهم در وصف زیباییم سخن بگویید از بی وفایی ام از مکر وحیله ام از خباثت و پستی ام از پشت پرده بودنم! از منفعل بودنم از اینکه حقیقت مثل من است باید کشف شود و من کشف شدنی ام! می خواهم در سکوت بمانم می خواهم مثل یک رهگذر تنها و بی پناه زیر باران در خیابان های خالی و تنها قدم بزنم می خواهم فقط خودم باشم فقط خودم بی ترس از اینکه کسی راجع به من می اندیشد یا سخن می گوید و با این کار تنها مرا خراب می کند مرا از آنچه هستم نابود می کند!!! زمانی مرا در خانه می خواستید مادر! آشپز! و جز با کمربند راه دیگری برای سخن گفتن با من نبود زمانی دیگر به من اجازه دادید تا حضور یابم و کار و مسئولیت به عهده ام گذاشتید بی آنکه لحظه ای تامل کنم و بدانم چه می کنم زمانی آزادی مرا فریاد میزدید و مرا به کاباره ها مقابل دوربین تبلیغات به طراحان زیبایی(زیبایی؟) سپردید و همچنان از آزادی من و حقوق من سخن گفتید! سمت غرب را نگاه می کنم سمت شرق را نگاه می کنم گذشته را امروز را ! تنها کسی که حقیقتا از من حرف نزده و صدایش شنیده نشده خودم بوده ام! شاید هم مقصر اصلی خودم هستم چرا که نتوانستم آنطور که باید داد فریاد کنم تا صدایم شنیده شود !!!!! سکوت کنید!!!! سکوت پنجره ها.....!!!! می خواهم فقط خودم باشم بدون هیچ رویایی عشقی و آرزوی دور و درازی می خواهم آزاد باشم آزاد !!! و خود می دانم چه درد و ترسی در این نهفته است! خود بودن تنها بودن دیده نشدن وخاموش بودن !!! شاید در پس این خاموشی چیزی باشد که مرا از تمام آنچه گفتم برهاند و مرا به خود نزدیک کند!!! سکوت !!! (بخش چهارم سریال) نه ، هیچ یک از این ها پیامبر من نیستند!!! پیامبرمن آنست که درعمیق ترین تنهایی هایم مرا ازغرق شدن نجات دهد و مرا به این باور برساند که به حال خود واگذاشته نشده ام!!! پیامبر من کسی است که مرا از سر گیجه برهاند، بی آنکه مرا در مسیری پرتاب کند ، بی آنکه دستم را بکشد ، او عاشقانه دستم را می گیرد وقتی که دستش را طلب کنم. پیامبر من در لحظه بر من ظهور می کند نه آنچنان که گمان کنم پاسخی (یا خاطره ای) خاک خورده در گوشم زنگ می خورد. پیامبر من آن نیست که آب را نشانم دهد ، اوتشنگی وعطش رادرمن زنده میکند. او حال مرا فهمیده به جای من گریسته و بیهودگی مرا دریافته حتی بهتر از خودم ومرابه زنده بودن دعوت می کند، به اندیشیدن ، مرا به انتخاب دعوت می کند ، انتخابی که از آن من است. انتخابی که از گذشته به ارث نمی رسد در لحظه رخ می دهد چرا که عطش من نیز تازه ی تازه است. کدام یک گم شده ایم؟! من؟! پیامبر؟! یا عطش ؟ ؟! خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست جامه یی بر سر صد عیب نهان می پوشم چنین گفت حافظ .... ببخشید لازم بود مطالبی رو بگم ، لازمه که همین حالا منو بشناسید درسته که سنت شکنیه، اما من این کارو می کنم،شما می خواستید منو و طرز فکرمو و احساساتم رو بدونید،پس بشنوید: اگر به خودم بود: -می کفتم لازم نیست اول کاری دست مادروخواهرتو بگیری بیای اینجا،باهم کنار رودخانه قرار می گذاشتیم ،قدم می زدیم و از آینده صحبت می کردیم! -صورتم رو هیچ آرایشی نمی کردم و با همان صورت پر جوش می آمدم تا چهره ی واقعی ام راببینی! -می گفتم لازم نیست برام حلقه و سرویس طلابخری نقره هم که باشداگر زیبا باشد خیالی نیست! -نمی رفتم چند میلیون جهاز بخرم،می گفتیم زندگی برای هردومونه پس هر دومون باهم هر چی که زیبا بودوخواستیم وتونستیم میخریم! -بهت حق می دادم گاهی نماز نخونی ،گاهی شکرنکنی،تو خلوت خودت،مث خودم! -قبل از اینکه بخوام بهت محرم شم و درقیدهمدیگه در بیاییم برای هم دوستای خوبی می شدیم و به هم فرصت می دادیم تا قلبمون براهم بتپه! (اما بزرگترها از آبروشون می ترسن از حرف مردم! بد است که مرا با یک مرد اجنبی در خیابانها یا کافی شاپ ببینند،حرف در می آورند، این آبرو وبال گردن ماشده!) بداست که.... بد است که.... بد است که..... اگر به خودم بود صاف در چشمهایت زل می زدم و ادای دخترهای اسرارآمیز پرده نشین را در نمی آوردم،انها حقشان اینست که همیشه در حماقت بمانند! با وجودی که کسی چاقو به گلویم نگذاشته بود این چیزها را نگفتم چون من برای خودم نبوده و نیستم.من و تو جزء بی معنا و بی اهمیتی از این رودخانه ی پرشدت هستیم. من هیچ کدام از اینها را به تونگفته ام آقا! ((وحالا تمام حرفهایی را که به تو نگفتم می شنوم))، در گوشم می پیچد.... پاسخ منفی من دروغ بود، نه خطاب به تو نبود،خطاب به این جریان از پیش تعیین شده بود که نمی گذاشت ما همدیگر را آنگونه که میخواهیم بفهمیم،ببینیم و دوست بداریم! (بخش اول سریال) بپرستمت خدایا؟! ای خدای تاریک؟ (چون برای من تاریکی) ، ای خدای مجهول، ای خدای بی حضور؟ ای خدایی که فقط در ذهن من خانه کرده ای و تو را مرور می کنم همچنان که خاطراتم را و به تو فکر می کنم همچنان که به یک احتمال یا یک پرسش مبهم که پاسخی هزار پهلو دارد؟ آیا تورا باید بپرستم؟ ای خدایی که ترا در گزاره های منطقی اثبات کردیم وشادمان شدیم از اینکه قطعیت داری ، ضرورت داری اما چه ضرورتی؟ پس چرا برای قلب من ضرورتی نداری یا اگر داری اینقدر زود رفع می شود؟ با این اوضاع چگونه می توانم تو را بپرستم چگونه می توانم ادعا کنم که تو را می پرستم ای خدای مرده؟ اگر تو هستی اگر همه جا هستی اگر همه چیز هستی پس چرا حضورت مرا نمی گیرد؟ چرا چیزی را در من عوض نمی کند ؟ چرا هیبتت مرا نمی لرزاند؟(حتما من گناهکارم، من کورم که نمی بینم! شاید،ممکنه!) تو باید خود را به من نشان دهی یا من باید تو را پیدا کنم؟ خورشید خودش آشکار می شود و می تابد یا آدم ها آن را آشکار می کنند؟ ای پاسخ تاریک و مبهم پرسش ها و سؤال های بی پایان بپرستمت؟ می گویند حقیقت حقیقت است و کا ملا روشن چیزی نیست که در زیر زمین یا در حفره ها دنبالش بگردی،ازبس حقیقت آشکارو وسیع است دیده نمی شود، نباید انتظار داشته باشیم که چیز معجزه آسا یا غافلگیر کننده ای باشد! پس اگر حقیقت اینقدر روشن است چرا چیزی دستگیرمان نمی شود، آیا قر ن ها بشر با واژه ای بازی نکرده است و خود را بازی نداده است؟ کدام حقیقت آشکار کدام خدا؟ اگر خدا همه جا هست پس جایی که من هستم نیز هست. پس جایی که اسمش را من گذاشته ایم ، دیگر من نیست. همان خداست ، پس چرا می گوییم من؟ یعنی این من کشک است؟ ،یعنی تا این حد بی مقدار است یعنی هیچ حضوری ندارد؟ می بینی؟ ! ما قرن ها گرفتار واژه ها شده ایم ، واژه ها ما را بازی دادند، آنچه را که وجود نداشت و اصلا چیزی نبود به ما طوری نشان دادند انگار که از هر چیزی واقعی تر و موجود تر است! ای خدای بی حضور ای خدایی که شوقی در (من ) بر نمی انگیزی و از حیرت در برابر وجودت اشکم جاری نمی شود، اگر همه چیز تو هستی پس من کیستم؟ و اگر کسی بگوید تو هیچ نیستی پس چرا این هیچ را آفریدی و اینقدر مسؤلیت برایش تعیین کردی در عین حال که منت سرش می گذاری ، مدام می گویی شما تکه گلی بیش نبودید مدام می گویی همه اینها را می توانم از شما بگیرم و هر آنچه که من می کنم عدل است. برخی می گویند این پرسش ها بیهوده است پرسیدن از اینکه چرا هستم؟ چرا باید باشم، پرسش از جبری که در بودن ماست، بیهوده است ! اما من می پرسم چون چه بخواهم چه نخواهم پرسش ها به ذهنم می آیند و نمی گذارند که مطمئن باشم. هر چند که هیچ گاه مطمئن نبوده ام و همواره به مؤمن بودن کافر بودن یا مشرک بودن خود شک داشته ام ! شاید هم می دانستم اما جرأت رویارویی و اعتراف نداشته ام... حالا باید صادقانه بگویم من مشرکم گاهی هم کافر! از گذشته از تاریخ واژه ای به نام "خدا " به ارث رسیده است و هر کس هر چیزی خواسته به آن اضافه کرده تا رسیده به من. نه ، فقط کسانی که بت و گاو و الاغ می پرستند بت پرست نیستند! خیلی های دیگر هم که حتی نام تو را بر زبان می آورند و پیش خودشان فکر می کنند ایمان دارند بت پرستند!!! ایمان(به نظر من ) یعنی هر لحظه بت ها را بشکنیم! شاید هم این مقدمه ی ایمان باشد! اما چه می شود که انسان بت هایی را که در وجودش رخنه کرده اند می شکند؟ ایا متوجه چیزی بزرگ تر می شود؟ چه می شود که آدمی متوجه چیزی بزرگ تر از آنچه باورش داشته می شود؟ آیا باید نوری بتابد؟ آیا این نور فقط به بعضی می تابد ؟................... به پایان نیامد این دفتر دستان من اما از کوبیدن خسته شد.......
| Design By : Night Skin |


